بیست و چهار و بیست و پنجم بهمن ماه



گل پسر طلایی نازم که این روزا کارای جدید و جالب میکنی و حرفای جدید جدید میزنی عاشقتم. تازگیها به خوراکیهای مختلف دقت زیادی میکنی و آدامس و میشناسی چون من هر وقت میبینی و میخواهی میگم آدامس، مال بزرگتراس و شما هم خیلی دوست داری آدامس بخوری من معمولا سعی میکنم جلوت نخورم اما اگر ببینی که من یا بابایی داریم آدامس میخوریم میگیی آددد آددد بعدشم بابببب باب یعنی آدامس میخوام باب هم یعنی بادش کن:)) اینطوری که باید جلوت اصلا نخوریم:) دیگه بگم که شبا توی تخت و اتاق خودت میخوابی و منم دیگه سعی میکنم تا قبل از بیدار شدن دم صبحت توی اتاق ما نباشی و مستقل بخوابی، روز پنجشنبه پیش یک مهمونی توی خونمون گرفتیم و قرار شد دایی اینا من هم برای اولین بار بیان خونمون و آخر شب هم برای باباشی یک کیک گرفتیم و تولد بازی کردیم. شما هم از خوشحالی سر از پا نمیشناختی و کلی خوشحال بودی و با ترانه جون و خاله زهره و دایی ناجی کلی بازی کردی . فرداش هم رفتیم خونه عمو عابس اینا و زن عمو مهربونت برای عمو عابس تولد گرفته بود و کلی اونجا هم تولد بازی کردی کلی بادکنک باد کردن و کلی بین بادکنک ها بازی کردی و خلاصه که همش تولد بازی بود. روز جمعه 25 بهمن ولنتاین بود و قبل از خونه عمو اینا رفتیم به مناسبت روز عشق سه تایی با هم صبحانه خوردیم و گشتیم بابایی قرار بود از چند جا برای کارش فیلمبرداری کنه و این شد که رفتیم یک پارک جنگلی زیبا و بابایی فیلمبرداری میکرد و شما هم کلی اونجا رو دوست داشتی و راه رفتی و دویدی و به برف دست زدی و میوه کاج و کندی و خوش گذروندی و کوهنوردی هم کردی .








بیست و چهار و بیست و پنجم بهمن ماه
